مصاحبه با يك لنگه كفش!
مصاحبه با يك لنگه كفش!
در سالروز اقدام تاريخي پرتاب لنگه كفش به سمت شيخ اصلاحات طي بازديد وي از نمايشگاه كتاب ، اينجانب هپلي به نمايندگي از سايت خط شكن بر آن شدم كه گفتگويي داشته باشم با لنگه كفش پرتاب شده به سمت شيخ! هر چند كه صاحب اين لنگه كفش در ابتدا راضي به انجام اين مصاحبه نميشد اما پس از رايزني هاي فراوان موفق شديم چند دقيقه اي با اين لنگه كفش گپ و گفت داشته باشيم.
هپلي: سلام عرض ميكنم خدمت شما. لازمه كه ابتدائا ازتون تشكر كنم بابت اينكه درخواست ما رو پذيرفتيد و حاضر شديد براي اولين بار مصاحبه كنيد. براي شروع ممنون ميشم اگر خودتون رو اجمالا معرفي كنيد:
لنگه كفش: من هم سلام عرض ميكنم خدمت شما و همه كساني كه اين مصاحبه رو ميخونن. حقير لنگه كفشي هستم به شماره 42 صادره از توليدي .....(حذف به دليل بار تبليغي). يك سال و نيم قبل توفيق حاصل شد بنده و همزادم(اون يكي لنگه كفش) ، توسط يك فرد انقلابي و مومن خريداري شديم. الان هم هر چند به خاطر اون ماجرا له و لورده شدم اما صاحبم هنوز من رو دور ننداخته و به عنوان يادگاري از اون روز فراموش نشدني نگهم داشته...
هپلي: خب برگرديم به يك سال پيش. از اون روز تاريخي برامون بگيد.
لنگه كفش: بله... يك سال پيش در چنين روزي من در معيت صاحبم به نمايشگاه مطبوعات رفته بودم. داشتيم از غرفه هاي نمايشگاه بازديد ميكرديم كه ناگهان سر و صدايي بر پا شد و همه چيز به هم ريخت. جمعيت عظيمي دور يك نفر حلقه زده بودن. جلوتر رفتيم تا ببينيم اون شخص كيه كه جمعيت اينقدر بي تاب شدن؟! خودش بود. شيخ!
هپلي: از حال و هواي نمايشگاه بعد از ورود شيخ بگيد. ظاهرا استقبال گرمي از شيخ بعمل اومد در اون روز. درسته؟!
لنگه كفش: بله! جمعيت با شعار مرگ بر منافق و مرگ بر ضد ولايت فقيه و... به گرمي از شيخ استقبال كردن! فشار جمعيت استقبال كننده به قدري زياد بود كه شيخ ناچار شد عطاي بازديد از نمايشگاه رو به لقاش ببخشه و محوطه داخلي رو ترك كنه. در اين بين ، عده اي _ من جمله صاحب من _ كه از ديدن شيخ به شدت به وجد اومده بودن به سمتش هجوم بردن تا از نزديك بهش عرض ارادت كنن!
هپلي: ظاهرا اين اقدام باعث شد كه محافظ هاي شيخ دست به اسلحه ببرند. درسته؟!
لنگه كفش: بله. گمونم اونها هم از ديدن خيل عظيم استقبال كنندگان به وجد اومده بودن تا جايي كه يكي از اون ها از شدت شادي دست به اسلحه برد و تير هوايي شليك كرد! چه لحظات شور انگيزي بود!
هپلي: عجب! خب بريم سر اصل ماجرا. چي شد كه شما به سمت شيخ پرتاب شديد؟!
لنگه كفش: رسمه توي استقبال از شخصيت هاي برجسته و مردمي(!) به سمتشون گل پرتاب ميكنن. اما متاسفانه اون روز همه چيز بي برنامه بود و تدارك خوبي ديده نشده بود. دريغ از يه شاخه گل كاكتوس! از طرفي خيلي زشت بود كه با دست خالي از شيخ پذيرايي بشه. دم دستي ترين چيزي كه ميشد به شيخ تقديم كرد لنگه كفش بود! يعني بنده... (لنگه كفش بغض ميكند)
هپلي: ببخشيد كه ناراحتتون كردم. ميتونيد ادامه بديد؟!
لنگه كفش: بله. داشتم ميگفتم... توي اون گير و دار ، صاحبم من رو از پاش در آورد و توي دستش گرفت. احساس ميكردم تمام اراداتش به شيخ داره از طريق دستش به من منتقل ميشه. پس از يك نشونه گيري دقيق ، من رو با دنيايي از عشق و ارادت به سمت شيخ پرتاب كرد. انگار زمان كند شده بود. درست مثل صحنه هاي آهسته فيلم هاي سينمايي. داشتم به شيخ نزديك و نزديكتر ميشدم. ناگهان نگاه شيخ به نگاهم گره خورد! واييييييي كه چه چشم هايي داشت! توي چشم هاش سادگي موج ميزد! انگار كه اصلا و ابدا به هيچ چيزي فكر نميكنه! بالاخره اون لحظه تاريخي فرا رسيد و من پيشوني شيخ رو بوسيدم...!
هپلي: چه عاشقانه! از لحظه وصال بگيد! هر چي ديديد و حس كرديد...
لنگه كفش: قابل توصيف نيست! در خلسه اي عميق فقط من بودم و شيخ! پيشوني شيخ خيس عرق شده بود. صداي نفس نفس زدن هاش رو مي شنيدم. طوري نفس نفس ميزد كه من رو ياد يه موجود ديگه مينداخت "هح هح هح هح"! وقتي به پيشوني شيخ برخورد كردم صدايي شنيدم كه تا آخر عمرم از ذهنم پاك نميشه...
هپلي: چه صدايي؟!
لنگه كفش: "گرومپ" !
هپلي: چه جالب. دقيقا مثل صداي طبل! درست نميگم؟!
لنگه كفش: احسنت! دقيقا صداي يك طبل تو خالي! اين صدا نشون ميده كه شيخ سرش رو از همه چيز خالي كرده! از فكر و انديشه و تحليل و.خلاصه از همه چيز! رسيدن به اين مقامات كار هر كسي نيست...! خيلي حرفه هااااا !
هپلي: حتما همينطوره كه ميگيد! بعد از برخورد با پيشوني شيخ چه اتفاقاتي رخ داد؟
لنگه كفش: هيييييييييي... هيچي ديگه. من افتادم زير دست و پاي ملت و حال و روزم ايني شد كه مي بينيد... (باز هم لنگه كفش بغض ميكند)
هپلي: شرمنده كه اذيتتون كردم. خيلي خيلي ممنون بابت اينكه وقتتون رو در اختيار ما گذاشتيد. يقينا مطالب ديگه اي هم بوده كه انشاءالله در فرصتي مناسب باز هم خدمتتون مي رسيم.
لنگه كفش: من هم از شما ممنونم بابت وقتي كه در اختيارم گذاشتيد
نام ساعت 25 را مرتضى [آوینی] انتخاب کرد، یک روز داخل اتاق او بودیم گفت اسم این مجموعه را مى گذاریم ساعت 25، من تا آن زمان اصلا نام ساعت 25 را نشنیده بودم، اسم خیلى مناسبى بود، چون بحث، بحث آخرالزمان بود، منظور ساعتى وراى ساعت تقویمى و 24 ساعت معمول، و من این نام را قبول کردم.
اخیرا نادر طالب زاده در









من